تبليغاتX
چهار فصل اندیشه




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


چهار فصل اندیشه

زنده اندیشان به زیبایی رسند

سلام

این مدت نهست در این فضای مجاز فرصتی شد تا با دوستان بیشتر انس گرفتیم چه انها که تلفنی جویای حال بودند و چه انها که با حضور خود چشمان ما را با اشک شوق اشنا کردند و چه انها که با پیامی و پیغامی و چه انها که با دل! صحبتها بیشتر و بیشتر رنگ یک رنگی و خوشرنگی به خود گرفت ! رنگ جوانیها و سودای من و ما شدن، ظاهر یکی بودن و در اندیشه ی دو تا شدن! شرم از گفتن و ترس از حسرت نگفتن! به هر حال همه این جریانات خوشایند - که تنها ناخوشایندش مزاج ما بود – بر انم داشت تا کمی بیش از حد معمول بیاندیشم ! به هر روی و به درخواست دوستی که داستان پر کشیدن پرنده ی احساسش را در باغ نیک رویی (از انانی که وعده اش را در بهشت برین می دهند!) و نامرادیهای روزگار و چه و چه و چه را بازگو می کرد و خواستار مقدمه ای شد برای شروع رقص قلمش در پیش چشمان یار تا شاید رد ان، پادشاه اندیشه را وادارد تا فرمان نرمخویی (هر چند اندک) به قلب نازکش دهد تا ارامشی گیرد این کبوتر پر درد دلش!

و ماحصل جستجوی ذهن را برایش می نویسم:

سلام به آسمان آبی که مرا به یاد چشمان تو می بیند .

بهونه قشنگم ! بگذار متن را این گونه آغاز کنم با این جمله که:

 عقا ب در آغاز پر کشیدن،  گاه پر می ریزد اما

در اوج حتی از با ل زدن هم بی نیاز است ؛

میدانم تو در اوج هستی،

 اما من هم از درخت چیزی آموختم:

 که اگر درخت پای در اسارت خاک دارد ،

اما سر افشاندن بر آسمان را فراموش نمی کند .

من هم ،

آسمان را فراموش نمیکنم . 

روی آسمانم و

خدایی دارم.

امشب نجوایی کردم با دلم! گفتم: خدایا! من ایستاده ام زیر آسمان تو تا باریدن دلم را چشم به راه باشم دو دل بودم بیایم یا نه!

 یک دل را گذاشتم پایین پایین ؛ اما آن یکی دلم را (همان که ودیعه ی خودت است همان که گاهی از چشمانم می چکد) گرفتم دستم و آمدم نزدت ... خدا یا حالا ایستاده ام اینجا زیر آسمان تو و می دانم اگر به آهستگی با ل  زدن سنجاقک ها سلام کنم می شنوی و همین برایم کافیست.

حال بگذار آغاز کنم گریستن را و بگویم وقتی یک قدم از او فاصله می گیرم چقدر زود گلدان احساسم زرد و پژمره می شود .

ای خدای مهربان من ! ای مهربانترین ، صدای دلم را بشنو ، بشنو که به تو محتاجم و دل به حریم رویای ات سپردم ؛ به درگاهت آمدم تا فقر و در ماندگی ام را نزدت بگذارم و قلبم را قربانی عشقی پاک سازم.

خدای خوبم . من دست تمنای خودم را به سویت بلند کردم که فقط بگویم:

خدایا . من _ من _ من به تو محتاجم.

آهای – آهای- با تو هستم!

تو!

 می دانی؟!

 می دانم که به یقین می دانی ، که در تلاطم چشمان منتظرم یاد شیرین توست که آرامم میکند، تو می دانی که مرا امید وصل است و نگاهی از تو که تار و پودم را روشن سازد! و من همیشه منتظر قدمهای راسخ و چشمانی که می توان زیر آن با بارش عشق تر شد!

من تمام پیچک های نگاهم را پیشکش قدمهای مهربانت می کنم ،

ای ماندگار ترین لبخند ...


پ .ن

هرگونه برداشت از این متن ازاد است!

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 5:14 PM توسط فرصت(م-ح)| |

سلام

قصد نداشتم مطلبي بگذارم اما چون متاسفانه فرصت گرامي حالشان مساعد نيست خواستم دوستان عزيزش را در جريان بگذارم تا دليل غيبت او را بدانند.

متاسفانه مثل اينكه زور بيماري از فرصت ما بيشتر است . بهتون توصيه ميكنم تا چند روز به اين وبلاگ سر نزنيد تا گرفتار اين بيماري نشويد چون فرصت گرامي ما به شدت خسته شده از بيماري و قصد دارد مسووليت اين بار سنگينن را به دوش كس ديگري بسپارد.

البته انتخاب اول و آخرش من بودم ولي چون نتوانست گفتم شايد يكي از شما باشيد.

محيط وبلاگ را فردا ضد عفوني ميكنم تا بتوانيد با خيال آسوده تشريف فرما شويد.

 در آخرين گفتگويي با فرصت گرامي داشتم عرض كردند به دوستان بگوييد دعا فراموش نشود..!

خيلي مواظب باشيد . اين بيماري حتي از طريق گوشي تلفن هم منتقل ميشود...

                                                                                التماس دعا

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 5:7 PM توسط بیدار| |

تصمیم داشتم یک مدت ننویسم به علت فضای این فصل که فصل به چالش کشیدن باورهاست فصلی که در ان محک میزنیم  چقدر بر انچه که آن را صحیح یافته ایم استقامت می کنیم. سوالی که ذهنم را درگیر کرده اینست که ایا ما در مواجه با دنیای مدرن از به چالش کشیده شدن دینمان می هراسیم؟ آیا نقصانی در آن میبینیم! که از آشکار شدن ان بیمناکیم!؟ بگذارید کمی از اندیشه های اینچنین بگویم :

به زعم اصحاب حکمت خالده مسلمانان پس از مواجه با مدرنیته به چهار گروه تقسیم میشوند:

۱-   تجدد گراها:آنانی که دربست غرب را پذیرفتند. تجدد و مدرنیته را پسندیدند و قصد آن دارند که دینشان را بر اساس باورهای تجدد اصلاح کنند.

۲-   موعودگراها:کسانی که زیر بار مشکلات فراوانی که برای ارزشهای آنها پیش آمده، ادعا می کنند که یاران مهدی موعود همانها هستند و به انتظار فرج روزگار می گذرانند.

۳-   بنیاد گراها: مسلمانا ن قشری که با باطن دیانت کاری ندارند و در پی اجرای شریعت هستند ؛ البته از طریق خشونت!

۴-   سنت گراها: که حقیقت را در دل سنت می جویند .  

... و من معتقدم که هیچ امری معنا ندارد مگر اینکه وجود عقلانی به آن حقیقت قدسی(متعالی) راه داشته باشد.

به هر روی تمام ابزار ما در این فصل گفتارمان است و کلام منطقیمان؛ چه نیکوست که بهداشت کلام را رعایت کنیم ! چه در ابراز عقیده، ایراد نظر و یا نقد هرکدام. ما در اینجا راجع به انچه می خوانیم و میبینیم، می اندیشیم حتی اگر با تمام اعتقاداتمان متناقص بود! البته حتما پیام گذاران این فضا رعایت احترام به اعتقاد و باورهای خوانندگان را خواهند کرد .

 تا همینجا بسنده می کنم . اما چنانچه موافق این بحث هستید آن را ادامه خواهیم داد!


پ.ن

کرگدن گفت:عاشق یعنی چه؟

دم جنبانک گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمهایش میچکد!

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 7:27 PM توسط فرصت(م-ح)| |

و خدايي كه  در اين نزديكي گم شد..

درد هايي هست نگفتني.  اگر بگويي دردسر ميشود. اگر نگويي دلت را ميسوزاند.  اين روزها بوي گوشت سوخته  تمام شهر را پر كرده است.

در به در به دنبال خدا ميگردم تا درد درمان هايم را ازو بپرسم  اما خدا نيست. انگار گم شده است.  يادم هست اخرين بار كه او را ديدم  نيمه هاي شب بود. همه خواب بودند ، اما من بيدار نشسته بودم. بيدار اما غمگين و دل گرفته.   به زن همسايه فكر ميكردم كه با چه زحمتي يكسال تمام با سرطان ميجنگيد تا دخترش بدون سر پرست نباشد..  به مرد همسايه كه چگونه بيست سال تمام كنار زنش نخوابيد چون دلش پسر ميخواست.  وبه خدا فكر كردم كه چگونه يك سال تمام ، چگونه 20 سال تمام، چگونه از زمان آدم به اين اتفاقات نگاه ميكند و لب بسته است..   فكر ميكردم غكر ميكردم تا صداي خدا را شنيدم.

از من خواست تا قايم باشك بازي كنيم. چند لحظه چشم بستم تا قايم شود.  فقط چند لحظه چشمانم را بستم اما ترس برم داشت.

مگر ميشود بر روي خدا چشم بست .چشمان را باز كردم اما خيلي دير شده بود ، خدا رفته بود..


چند وقتي است در به در به دنبال خدا ميگردم. ميخواهم  پيدايش كنم و بگويم خدايا ! اگر خاموش هم هستي اما باش!                                                             

بودنت خودش نعمتي است.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:12 AM توسط بیدار| |

سلام

این چند روز اتفاقات زیادی تو این خانه افتاده ! مهمانان جدید و دوستان با محبتی که منت گذاشته قدم بر فرش این خانه نهادند و با نظراتشان گلهای قالی دلمان را ابیاری نمودند تا همچنان سفره دلمان با طراوت باشد و کاسه داغ محبتش برقرار . سپاسگذار مهربانی هایتان هستیم و ازداشتن دوستانی اینچنین به خود می بالیم .

از این پس فصل دوم اندیشه را می گشاییم . در این فصل نیز همچنان چشم انتظار قدوم پر مهر و نظرات امیدبخشتان هستیم . تمام سعیمان را می کنیم که با اشتراک گذاشتن افکارمان و انتخاب مطالب تامل بر انگیز تلنگری بزنیم بر پیکر اژدهای خفته مان . با ما باشید در این خانه که اگر صفای دارد و ارامشی به یمن با هم بودنمان است . با بیدار اشنا شدید و او هم حکم امانت داری را به جا اورد و فضای این خانه را انچه بود نگه داشت .اما از این پس در فصل جدید می خواهم با افکار بیدار و همفکرانش بیشتر اشنا شوید چرا که او و هم پیمانانش هستند و بر مبنای اعتقادات خود می اندیشند و عمل می کنند . شاید افکار و اندیشه های اینان با انچه ما بدان معتقدیم تفاوتهایی اساسی داشته باشد ولی با نظر اینکه انسان موجودیست صاحب اندیشه و معقول ، پس می توان نقاط مشترکی را  یافت . به امید راه یافتن به اسرار کنز مخفی که نهایت ارزومان است.


پ.ن

در این مدت فترت دوستان همکار ما را مورد لطف قرار داده و اشعاری در نبود ما سرودند که به اشتراک سایر دوستان این خانه می گذارم:

این را سید بزرگوار روز قبل از رفتن اینجانب سرود:

چو فردا فرصت از ما جداست     بر این مژده گر جان فشانی رواست

و پس از مراجعت این رباعی زیبا را با خطی خوش تقدیم داشت:

یارب در رحمت تو بگشوده شده        زین عزم سفر دو نعمت افزوده شده

هم فیض زیارت رضا(ع) میثم برد       هم خلق دمی ز مکرش آسوده شده

نمی دانم چه هیزم تری به این سید بزرگوار فروختم که ما را مکار می پندارد!!

این هم نظر یار هم سفره و پیاله جناب اقبال است خود قضاوت کنید:

از آمدنت جهان بسی زیبا شد           فیض قدمت تمام گلها وا شد

این چند صباح که میز تو خالی بود     دلهای همه مملو از غمها شد

ای میثم ما دگر نکن عزم سفر          کز بوی خوشت دو چشم ما بینا شد

برقرار باشید

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 1:19 PM توسط فرصت(م-ح)| |

مسافرتی در پیش است و چند روزی در تهران نیستم . در این مدت بیدار عزیز چراغ این خانه را روشن نگه می دارد. هر دو جزء ان دسته انسانهایی هستیم که در ماه مرداد به دنیا امده ایم! نه انانی که دوست داشتند در این ماه به دنیا بیایند! و این شاید تنها وجه تشابه ما باشد. در این فرصت فترت که شاید یک هفته ای به طول انجامد همچون اکنون گذری به خانه خودتان داشته باشید .همچنان در باز است و کاسه داغ محبت برقرار

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:31 AM توسط فرصت(م-ح)| |

آرش گفت: زمين كوچك است. تير و كماني مي خواهم تا جهان را بزرگ كنم. بهْ‌‌آفريد گفت: بيا عاشق شويم. جهان بزرگ خواهد شد، بي تير و بي كمان. بهْ‌آفريد كماني به قامت رنگين كمان داشت و تيري به بلنداي ستاره.

كمانش دلش بود و تيرش عشق.
بهْ‌آفريد گفت: از اين كمان تيري بينداز، اين تير ملكوت را به زمين مي دوزد.
آرش اما كمانش غيرتش بود و جز خود تيري نداشت.
آرش مي گفت: جهان به عياران محتاج تر است تا به عاشقان. وقتي كه عاشقي تنها تيري براي خودت مي اندازي و جهان خودت را مي گستري. اما وقتي عياري، خودت تيري؛ پرتاب مي شوي؛ تا جهان براي ديگران وسعت يابد.
بهْ‌آفريد گفت: كاش عاشقان همان عياران بودند و عياران همان عاشقان.
آن گاه كمان دل و تير عشقش را به آرش داد.
و چنين شد كه كمان آرش رنگين شد و قامتش به بلنداي ستاره.
و تيري انداخت. تيري كه هزاران سال است مي رود.
هيچ كس اما نمي داند كه اگر بهْ‌آفريد نبود، تير آرش اين همه دور نمي رفت!


پ.ن

ارام ارام به پایان فصل اول اندیشه نزدیک می شویم امیدوارم که در این فصل گام اول را برداشته باشیم

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 4:52 PM توسط فرصت(م-ح)| |

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!


پی نوشت:

اشکار است و روشن که هر انچه می نویسیم برای به اشتراک گذاشتن است و الا دنیای مجازی فراوان است از این داستانها، پس نقد و نظر دوستان است که محیط خانه را خوشایند می کند، حتی اگر تفاوتهایی با نظر میزبان داشته باشد.

امیدوارم که عشق میهمان خانه هاتان باشد

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 5:11 PM توسط فرصت(م-ح)| |

یک روز آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند: با بخشیدن، عشقشان را معنا می‌کنند. برخی؛ دادن گل و هدیه و برخی؛ حرف‌های دلنشین را، راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند: با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختی را، راه بیان عشق می‌دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد. یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند، طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک‌ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند ...

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید: آیا می‌دانید آن مرد در لحظه‌های آخر زندگی‌اش چه فریاد می‌زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که، عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. قطره‌های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند که ببر فقط به کسی حمله می‌کند که حرکتی انجام می‌دهد و یا فرارمی‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش، پیش‌مرگ مادرم شد و او را نجات داد.

این صادقانه‌ترین و بی‌ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.


پی نوشت:

اگر من جای ان مرد بودم:

... عزیزم برو ! فرار کن ! نگران من نباش ! برو عزیزم برو ...

و بعد  ... .

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:22 AM توسط فرصت(م-ح)| |

مردی هر روز در بازار گدايی میکرد و مردم هم حماقت او را دست میانداختند. دو سکه به او نشان میدادند که يکی از طلا بود و يکی از نقره. اما مرد گدا هميشه سکه نقره را انتخاب میکرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد میآمدند و دو سکه به او نشان میدادند و مرد گدا هميشه سکه نقره را انتخاب میکرد. تا اينکه مرد مهربانی از راه رسيد و از اينکه مرد گدا را آنطور دست میانداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اينطوری هم پول بيشتری گيرت میآيد و هم ديگر دستت نمیاندازند. مرد پاسخ داد: حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت کنند که من از آنها احمق ترم!!
پ . ن

پیشنهاد شد مقاله ای پیرامون علامت و اسطوره های ان بنگارم. به نقش طاووس و درخت زندگی رسیدم در اندیشه ی سیمرغ غرق شدم و به عظمت سرو خمیده سر تعظیم فرود اوردم ... چقدر دریای معانی در هنرمان نهفته است و ما چه راحت از کنارشان می گذریم!

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 9:59 AM توسط فرصت(م-ح)| |


Design By : Night Skin